تاریخ انتشار: ۱۷:۰۷ - ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
تعداد نظرات: ۲ نظر
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

گراووری از یک دیدار تاریخی و عجیب | محمدرضا بیگ، سفیر شاه سلطان حسین در پاریس که بود؟

این گراوور، گزارش مصور یک صبح دقیقاً زمان‌سنجی‌شده است: ساعت ۱۱ روز ۱۹ فوریه ۱۷۱۵ که محمدرضا بیگ، فرستاده شاه سلطان حسین صفوی، با تشریفات کامل از دروازه‌های ورسای گذشت و به سوی تالار آینه‌ها رفت. آنچه در قاب می‌بینیم، فقط «ورود یک سفیر» نیست؛ برخوردِ دو دستگاهِ عظیمِ نمایشِ قدرت است: ایرانِ صفوی در واپسین نفس‌های اقتدار و فرانسه لوئی چهاردهم در آخرین پرده شکوه.

 این گراوور

رویداد ۲۴ | در متن ورسای آمده است که در ساعت ۱۱ صبح ۱۹ فوریه ۱۷۱۵، محمدرضا بیگ «سفیر فوق‌العاده» وارد کاخ شد، سوار بر اسب و همراه با همراهانش، «معرفِ سفیران» و «جانشینِ (لِفتِنِنتِ) سپاه شاه» کنار او. همان‌جا گفته می‌شود که جمعیتِ زیادی خیابان «آونیو دو پاری» و حیاط‌ها را پُر کرده بودند تا این سفیر «اگزوتیک» را تماشا کنند. تالار آینه‌ها از پیش صحنه‌آرایی شده بود: چهار ردیف جایگاه پلکانی برای درباریان نصب کردند و فقط خوش‌پوش‌ترین‌ها اجازه ورود گرفتند؛ درون تالار هم پر بود از درباریان و «تعداد زیادی خارجی».

این‌جا، سیاست با صدا و سند جلو نمی‌رود؛ سیاست با «دیدن» پیش می‌رود. در روایت رسمی ورسای، لوئی چهاردهم روی تختِ انتهای تالار نشسته بود و در کنار او آینده فرانسه، لوئی پانزدهمِ خردسال، با دایه‌اش مادام دو وُنتادور قرار داشت، و دوک اورلئان و شاهزادگان خون نیز حضور داشتند. مهم‌تر از همه، خودِ دستگاهِ ثبت تاریخ نیز در صحنه ایستاده بود: نقاشِ دربار «کویپل» در پایین سکو مستقر شد تا لحظه را ثبت کند و «کلود گرو دو بوز» (دبیرِ آکادمی کتیبه‌ها) نیز آن‌جا بود.

در همین متن، یکی از جزئیات خیره‌کننده به عمد برجسته شده است: لوئی چهاردهم برای «اثرگذاری»، جامه‌ای سیاه و طلایی پوشیده بود که با الماس آراسته شده بود و ارزش آن را «۱۲٬۵۰۰٬۰۰۰ لیور» نوشته‌اند، لباسی چنان سنگین که پادشاه بعد از شام ناچار شد لباس عوض کند. این رقم، اگرچه به زبان اقتصاد امروز ترجمه‌پذیرِ ساده‌ای ندارد، به زبانِ نمایش کاملا روشن است: دربار می‌خواهد بگوید «ما هنوز می‌توانیم جهان را خیره کنیم»؛ و درست در همین نقطه است که نقشِ این سفارت از «مذاکره» جدا می‌شود و به «صحنه‌پردازی» نزدیک‌تر می‌گردد.

در گراوور شما، این منطقِ نمایش، تبدیل به ترکیب‌بندی شده است: یک قابِ قوسی‌مانند، صف سواران، پرچمی که در باد ایستاده و چشم را به خود می‌کشد، و در پس‌زمینه بنایی که به ورسای اشاره دارد. حتی نام سفیر هم در پایین تصویر به صورت لاتین/فرانسوی آمده. این سند، به زبان تصویر می‌گوید: قدرت، پیش از آنکه حرف بزند، باید «وارد شود».

محمدرضا بیگ: شهردار ایروان

در شرح زندگینامه‌اش آمده که محمدرضا بیگ «کلانتر (شهردار) ایروان» و کارگزارِ عالی‌رتبه والیِ ایالت ایروان بود و در روزگارِ شاه سلطان حسین (۱۶۹۴ تا ۱۷۲۲) به عنوان سفیرِ صفوی به فرانسه فرستاده شد. همان منبع می‌گوید اعزام او در مارس ۱۷۱۴ آغاز شد. مسیرش، بر خلاف ظاهر مجللِ ورود به ورسای، مسیری پرفشار و خطرناک بود: او باید از قسطنطنیه/استانبولِ عثمانی عبور می‌کرد و بنا به روایت، در هیئتِ «زائر» گذشت، چون روابط عثمانی و صفوی بی‌ثبات و اغلب جنگی بود.

در همان صفحه آمده که او حتی در جریان مسیر «در بند» بوده و سپس با وساطت سفیر فرانسه در قسطنطنیه، «پیر دِزالور»، و مترجم/دراگومانِ او آزاد شد و بعد به سوی مارسی منتقل گردید و ۲۳ اکتبر ۱۷۱۴ به مارسی رسید. اینها جزئیاتِ خشکِ تقویمی‌اند، اما معنای سیاسی‌شان روشن است: سفیری که امروز در تالار آینه‌ها می‌ایستد، دیروز ناچار بوده از قلمرو رقیب، با نقابِ امنیتی عبور کند. در زبان دیپلماسی، همین تضاد‌ها هستند که شخصیت را می‌سازند: هرکس وارد «دربار» می‌شود، پیش‌تر از «راه» گذشته است.

از نظر مأموریت، روایت ویکی‌پدیای «سفارت ایران به لوئی چهاردهم» می‌گوید محمدرضا بیگ چند ماه در ورسای بود و دربارهٔ معاهده‌های تجاری و نیز استقرار کنسولگری‌ها مذاکره کرد و همچنین با فرانسوی‌ها دربارهٔ امکانِ عملیات نظامی مشترک علیه امپراتوری عثمانی گفت‌و‌گو داشت، هرچند وضعیت نامساعد سلامت لوئی چهاردهم مانع پیشرفت جدی مذاکرات شد. در همان‌جا آمده که با این وجود او در پاییز ۱۷۱۵ به ایران بازگشت و «معاهداتِ تجارت و دوستی» را که ۱۳ اوت در ورسای امضا شده بود همراه داشت. نتیجه مستقیمِ دیگر، طبق همان متن، تأسیس کنسولگری دائمی ایران در مارسی بود که بعداً «هاگوپجان دِ دریچان» آن را اداره کرد. اما زندگی‌نامه او روایتی تلخ‌تر را هم ثبت می‌کند: گفته شده ۱۲ سپتامبر ۱۷۱۵ از لوهاور حرکت کرد و از مسیر مسکووی/روسیه بازگشت و در مه ۱۷۱۷ به ایروان رسید، و، چون اوضاع سیاسی عوض شده و هدایا را از دست داده بود، «در نومیدی خود را مسموم کرد». ممکن است همه جزئیاتِ این روایت محل بحث باشد، اما در مقامِ معنا، یک حقیقت را عریان می‌کند: سفارت‌ها فقط به مقصد وابسته نیستند؛ به «بازگشت» هم وابسته‌اند، و بازگشت، گاهی از ورود هم سهمگین‌تر است.

شیر و خورشید در باد: نماد، نه تزئین


بیشتر بخوانید:

شیر و خورشید؛ شناسنامه هزارساله یک ملت

ایرانیان باستان درباره آخرالزمان چگونه می‌اندیشیدند؟ | این پایان کار نیست !


در این گراوور، پرچمی که در سمت راست بالا برافراشته شده، آشکارا نقش شیر و خورشید را نشان می‌دهد. «شیر و خورشید» یکی از مهم‌ترین نشان‌های ایران تاریخی است و تا انقلاب ۱۹۷۹ عنصر مرکزی پرچم ملی ایران بود. ویکی‌پدیای این نشان تأکید می‌کند که ریشه‌های آن صرفاً یک‌دست و تک‌منشأ نیست: پیوند‌های کهنِ نجومی/اختربینی (خورشید در برج اسد) در شکل‌گیریِ نقش مؤثر بوده و این نقش در دوره‌های گوناگون روی سکه‌ها، فلزکاری، کاشی و نگاره‌ها دیده می‌شود.

برای دوره صفوی، همان منبع توضیح می‌دهد که شیر و خورشید «دو ستون جامعه» یعنی دولت و دین را نمایندگی می‌کرد و تا زمان شاه عباس، به یکی از محبوب‌ترین نشان‌ها بدل شده بود. همچنین می‌گوید در خوانشِ صفوی، «شیر» با امام علی پیوند داده می‌شد و «خورشید» به صورت نماد «شکوه دین» تعبیر می‌گردید؛ تلاشی برای بازخوانیِ مفاهیم کهنِ فرّه/نور در چارچوب سیاستِ شیعیِ صفوی. به بیان دیگر، پرچمی که در قاب می‌بینیم، فقط علامتِ تشخیص هیئت نیست؛ اعلانِ جهان‌بینی است—زبانِ بی‌کلامِ این که «ما از کجا آمده‌ایم و چه می‌خواهیم دیده شویم»؛ و درست همین‌جا، تصویر ارزشِ تحلیلی پیدا می‌کند:، زیرا ورسای هم دقیقاً با همین منطق کار می‌کند. همان‌طور که شیر و خورشید حاملِ نسب‌نامهٔ قدسی-سیاسی صفوی است، تالار آینه‌ها هم حاملِ نسب‌نامهٔ سلطنت مطلقهٔ فرانسه است—قدرتی که می‌خواهد خود را در هزار آینه تکثیر کند تا «یک» پادشاه، به «بسیار» شبیه شود. برخوردِ دو نماد در یک قاب، یعنی برخوردِ دو ادعای مرکزیت.

وقتی تردید، بخشی از نمایش می‌شود

وب‌سایت ورسای با صراحت می‌گوید «هدف» این سفر تا حد زیادی نامعلوم بوده و حتی در زمان خودش هم سفارت «پازل‌گونه» و گیج‌کننده به نظر می‌رسیده است. همان صفحه، با ارجاع به سن‌سیمون، یادآوری می‌کند که ادعا شده محمدرضا بیگ «هیچ گونه اعتبارنامه‌ای» نداشت. در ویکی‌پدیای سفارت هم آمده که سن‌سیمون شایعهٔ درباری را ثبت کرده: سفیر شاید بازرگانی عادی بوده که از سوی والیِ استان برای کار‌های تجاری فرستاده شده و پونشارترن (وزیر تجارت) برای خوشحال‌کردن پادشاه سالخورده، او را در قامت سفیر جا زده است.

خود ورسای هم به نشانه‌هایی اشاره می‌کند که به این تردید‌ها خوراک می‌داد: همراهان سفیر «متوسط» بودند و هدایا «چندان چشمگیر» نبودند. اما همین متن توضیح می‌دهد که لوئی چهاردهم او را سفیر پنداشت و پذیرفت و در شهر برایش اقامت فراهم کرد. این دوگانگی، از یک سو شکوهِ تشریفات، از سوی دیگر زمزمه بی‌اعتباری، تصویری دقیق از سیاستِ اواخر سلطنت لوئی چهاردهم به دست می‌دهد: دربار هنوز می‌تواند «شکوه تولید کند»، حتی وقتی معنا در زیرِ شکوه سُر می‌خورد.

جزئیات روز دیدار هم همین لغزشِ معنا را ثبت کرده است: طبق روایت ورسای، سفیر با مترجم وارد شد، اما وانمود کرد فرانسه را می‌فهمد و از ترجمه ناراضی است. همان مضمون در زندگی‌نامه‌اش هم آمده است. این لحظه، یک صحنهٔ کوچک، اما پُرمعناست: زبان، که باید ابزارِ تفاهم باشد، خود تبدیل می‌شود به میدانِ قدرت‌نمایی؛ هر طرف می‌خواهد «مرجع» تفسیر باشد.

در نهایت، لوئی چهاردهم او را بار دوم و برای آخرین بار در ۱۳ اوت دریافت کرد و ورسای تصریح می‌کند که این «آخرین اقدام دیپلماتیک» پادشاه بود. ویکی‌پدیای سفیر نیز می‌گوید او در همان روز به معاهدهٔ تازه‌ای رسید که مفاد مساعدتری برای تجارت فرانسه داشت؛ بنابراین حتی اگر بخشی از ماجرا در مهِ شایعه پنهان باشد، خودِ واقعیتِ دیپلماتیکِ ثبت‌شده نشان می‌دهد که دست‌کم در سطحی، این سفارت توانست به قرارداد و ساختار کنسولی ختم شود.

پس‌لرزه‌ها: از تالار آینه‌ها تا نامه‌های ایرانی

این سفارت فقط یک خبرِ روز نبود؛ یک مادهٔ خامِ فرهنگی هم شد. ویکی‌پدیای سفارت می‌گوید تب و تابِ شایعه دربارهٔ «شخصیت عجیب‌وغریب»، بدهی‌های پرداخت‌نشده و سبک زندگی او، در ادبیاتِ عامه‌پسند هم بازتاب یافت و حتی روایتی داستانی دربارهٔ ماجرا‌های او نوشته شد. خودِ وب‌سایت ورسای نیز در بخش «حکایت» یادآوری می‌کند که پذیرش سفیر ایران الهام‌بخشِ «نامه‌های ایرانی» منتسکیو شد. این‌جا، تصویرِ شما یک شاهدِ ممتاز است:، چون به ما اجازه می‌دهد بفهمیم چگونه «دیگریِ شرقی» در پایتختِ اروپا هم‌زمان به سه چیز تبدیل می‌شد—موضوعِ سیاست، موضوعِ تماشا، و موضوعِ تخیل.

در تالار آینه‌ها، شرق و غرب نه در میدان جنگ، بلکه در میدانِ نگاه‌کردن به هم قرار گرفتند؛ و نگاه، همیشه بی‌طرف نیست. در چنین صحنه‌ای، حتی پرچم هم فقط پرچم نیست: پرچم یک «روایت» است که می‌خواهد پیش از هر مذاکره‌ای پذیرفته شود.]اگر این قاب را با نثری امروزی بخوانیم، می‌توان گفت ورسای در ۱۷۱۵ یک کارخانه تولید معناست که با تشریفات کار می‌کند. ایرانِ صفوی هم، با همهٔ ضعف‌های ساختاریِ اواخر دوره، هنوز می‌داند چگونه در لحظه ورود «اقتدار» بسازد و آن را در قالب نشانه‌هایی، چون شیر و خورشید عرضه کند؛ و درست همین هم‌زمانیِ شکوه و اضطراب است که گراوور را از یک یادگاری تزئینی به یک سندِ تحلیلی تبدیل می‌کند: سندی درباره این که امپراتوری‌ها گاهی پیش از آنکه سقوط کنند، آخرین بار با صدای بلند «نمایش» می‌دهند.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: تصاویر تاریخی
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۲
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۸:۲۴ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۳
0
7
الان چي؟
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۴۱ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۳
0
6
خب حالا منظوووور؟؟؟؟؟؟؟؟
نظرات شما